انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )
هر شب حوالی ساعت یازده می امد پایین پل. یک تی شرت قرمز می پوشید و بازوهای خوش تراشش را می انداخت بیرون. موهای کوتاه داشت و قدی بلند. بالا بلند قرمز پوش یک چرتکه ی چوبی قدیمی داشت که هر شب به گردنش آویزان می کرد. ماشین ها ترمز می کردند.  جمله ای رد و بدل می شد و رقص انگشت هایش روی چرتکه شروع می شد. انگشت ها می رقصیدند. می رقصیدند تا رسیدن به عدد ایده ال. توافق که کسب می شد بلند بالا سوار بر ماشین ها می رفت سوی دورهای دور. اما فردا شب سسر ساعت یازده باز می گشت پایین پل و در نگاه حیران من می خندید.چون مسیح به صلیب کشیده می خندید. 
+[ تاريخ جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()