انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

وقتی گفتم دوستت دارم

می دانستم انقلابی است علیه قبیله

و ناقوس رسوایی آنان را نواخته بودم

می خواستم برانداز سلطه باشم

تا جنگل ها انبوه برویند

تا آبی دریاها فزونی یابد

.و کودکان و کارگزان جهان آزاد شوند

پیاین بربریت را میخواستم، مرگ آخرین پادشاه را

وقتی دوستت داشتم می خواستم درهای حرمسراها را بشکنم

و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم

وقتی گفتم دوستت دارم

می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بیسواد اختراع می کنم

و به مردم شرابی می بخشم که تا کنون نشناخته اند

نزار قبانی

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()