انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

صدای جیرجیرک ها خوابش رو بهم ریخته بود . نمیدونم از کی بود که خوابش برد . از همون موقع که جیرجیرک ها خفه شدن یا وقتی سرش گذاشت روی زانوم و دستاش حلقه کرد دور ساق پاهامو یا از بعد ترش .

اون دفعه روی اون تخته سنگ بالایی وسط عربده کشی قورباغه ها عاشق یه زن شد و رو همون سنگلاخا ترتیبش داد . از اون به بعد همیشه به هوای دیدن اون منو پیاده میاورد اینجا .

صدای عربده ی مارماهی خوابای اشفته شو اشفته کرد. میگفت خوابش دیده . پریشون بود . رفت پشت کوها دنبال زن خواب هاش.

منم رفتم عاشق مارماهی پیر شم .

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()