194

تنها بود قرار بود شب حاجی و زنش بیایند خانه . از سفر چند باره حج می امدند و طبق معمول همه ی اقوام جمع می شدند فرودگاه . از ان طرف هم به صرف و شام می امدند خانه ی حاجی همیشه کچل . حاجی بابایش بود . زن حاجی مامانش . از ان روز که مچ من و وحید را پشت ان درخت کاج گرفتند شدند حاجی و حاج خانم . وحید هم بیماری که باید درمان شود . خوبیت نداشت پسرشان با پسرک ی همخوابه باشد . کار به بیمارستان و تیمارستان و انواع اقسام دعا و جادو ها هم کشیده شد . وحید به قول انها ادم نشد که نشد . مایه ی ابرو ریزی بود باید اب توبه به خوردش میدادند و هزار بار اب کشی اش می کردند . حاجی می گفت اگر تنها پسرش نبود همان جا پشت درخت کاج مردانگی نداشته اش را ازش می گرفت . اما کار به انجا جا نکشید . وحید غرق شد در قرص های رنگارنگ و دخترک های بزک کرده ای که قرار بود عروس حاجی و حاج خانوم شود . قرنطینه بود هیچ مذکری حق نداشت با او جایی تنها بماند . حتی حاجی . امشب هم قرار بود از میان دخترک های فامیل یکی را انتخاب کند . چهار پایه ی نماز حاج خانم را گذاشت زیر پایش . طناب را وصل کرد به پنکه ی وسط سالن . چراغ ها را خاموش کرد . حاجی که می اید اول پنکه را روشن می کرد بعد لامپ ها را . روی چهار پایه ایستاد . پیراهنش را در اورد . با رژ لب 24 ساعته ی حاج خانم که از سفر قبلی مکه اش اورده بود . روی شکمش چیزی نوشت . طناب را انداخت به گردنش . چهار پایه را هل داد . کمی لرزید . بعد ارام اویزان ماند . اول حاجی امد تو . پنکه را زد و بعد لامپ ها را . خوش و بش کنان با فامیل ها داخل خانه شدند . توی سالن که رسیدند دختری از میان جمع کاندید های عروس حاج خانوم جیغی زد . وحید ارام ارام با پنکه دور سالن می چرخید . پاهایش چند سانت فاصله داشت تا پنچره رو به حیاط . همه هاج و واج بودند . کسی پنکه را خاموش نکرد . همه به شکم وحید نگاه می کردند که نوشته بود پسر حاج اقا هستم اما همجنسگرا به دنیا امدم و همجنسگرا هم مردم . گور بابای خدا و دینتان و تمام این دوز و کلک هایتان . حاج خانم چادرش را از سرش برداشت . پنکه را خاموش کرد . شکم وحید را پوشاند و داد زد این بی ابرو را بیارید پایین . تمام ابرویمان را برد و خدا رو شکر که خدا خودش کاری کرد که بمیرد ان هم در این شب عزیز . 

/ 6 نظر / 13 بازدید
مریم

[دست]خیلی از خوندن نوشته هات لذت میبرم.

فاطمه

چقدر تلخ خداكنه هيچ كس توي اين شرايط گير نكنه حداقل اينقدر بمبستو كور شايد چون من هنوز بااين واقعيت ازنزديك قرار نگرفتم برام انقدر غيرقابل تصور باشه. آخه مگه ميشه پدرو مادري با اولادش اين كارو كنه ي بچه هرچقدر بد باشه حالا هرجور هرنوع اشتباهي باشه نادرست باشه بازم اولاده بازم جگر گوشه هستش تازه اونم پدر ميشه فكتور گرفت ولي عاطفه مادر فراتر از اين حرفاس ي مادر هرچقدرم ديندار و پايبند باشه بازم چون فرزندش از خودشه و و ب طور بلفطره حب ذات داره دوست داشتنش ديوانه كنندس دليل و منطق برنميداره مجنون فرزندشه اصلا من عشق مادر ب فرزندو ب خاطر همينش دوس دارم چون برخلاف ساير عشقا ناگسستنيه .....!!! البت منكر اينم نميشه شد ك باور هاي مسموم شايد آدم رو ب حد از خرفتيو حماقتو بيشعوري برسونه ولي بازم ميگم درصدش ناديدنيه. دراخر اميدوارم عزيزاني ك اين ويگي خاص رو دارن كسايي ك بيشتر از هرچيز فهموشعور درك اطرافيون براشون مهمه،حداقل محبت مادر هيچ وقت ازشون دريغ نشه چون همه ما آخر سر توي اين دنياي رعب اور دل خوشمون عشق مادرمونه تنها خوشيم ب نيم نگاهش! باز هم ممنون از اينكه دراين مورد خوب نوشتي اميدوارم براي بعضيها تاث

میــم‌جان

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

پوک...

اگر من جایش بودم اول حاجی و را میکشتم...

فاطمه

ادامه نوشتم نيومده بود اين بود: (تاثير داشته باشه) ولي باحرف اين دوستمونم موافقم من اگه جاش بود حاجي رو ب آتيش ميكشوندم ياهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها خعلي خنديدم

م

درد داشت و درد دارد ،دردي تمام نشدني! اونقدر اين دوست ب ظاهر هم جنسم عذابم داده ك ناجنس با من اينطوري نكرد. اونقدر ب پوچي منو كشونده ك هزار بار دلم ميخواد خودم خودمو درملاعام مجازات كنم هرجور ،ديگه بقيه با قضاوتاي احمقانه پيشكش . تف ب اين شانس